عشق مامان + عشق بابا = ... تو ...

هفته ی سی و هفت...آخرین هفته ی انتظاررررررر

سلام دخترم...سلطان قلبم هفته ها با تو گذشت و اینک به اخر رسید...چه روزها و و شبهایی که ذره ذره ی وجودت تو وجودم شذ همه ی زندگیممم.با لگدزدنات منو به اسمونها بردی و اسیر خودت کردی...هروقت میگفت مامانی چرا ارومی سریع یه تلنگر کوچیکیم شده بهم میزدی تا بهم اطمینان بدی که هستی...تو تمام وجودم  چه شبها که خوابم نمیبرد و دوتایی باهم حرف میزدیم و تو کرشمه میرفتی و من غش میکردم.دخترم هفته ها با تو سپری شد اما با تمام درد ها و سختیهاش شد ناب ترین هفته های عمرممممممممم.و ایـــــــــــــــــــــــــــنک رسیدیم به اخرین هفته ی انتظار دخترم فرشته ی قشنگم قراره شش روز دیگه یعنی دوشنبه نهم شهریور زمینی بشی و لمس وجود تو بشه پرستشگاه من بعد خدای مهرب...
3 شهريور 1394

آخرین هفته از ماه هشتم یعنی هفته سی و سه

سلام جوجوی مامان یه مدتی نبودم اینجا نبودم ولی لحظه لحظه وجودم با توست.اومدم بهت بگم تو این چند هفته چه خبرایی بود سرویس چوبت اومد  بابایی دیوار اتاقتو رنگ صولتی زد  رفتیم تهران واست خریدای خوشمل خوشمل کردیم  الانم مامان جونی در حال دوختن پرده های اتاقته همین روزا هم بریم واسه کف اتاقت فرش بگیریم لگدات محکمتر شده و منو اسیر خودت کردی وروجککککک.ادیتاتم زیاد شده  شبا از درد کمر خواب ندارم ولی عشق تو تمام سختیا رو واسم لدت بخش کرده.یکی دو بار خوابتو دیدم.وااااااای جیگر من بابایی خیلی هوامو داره و همیشه میگه دخمل بابایی.تا صدات میزنه شروع  میکنی به لگد زدن هنوز نیومده دوتایی رفتین تو یه تیم دختر قشنگم...
6 مرداد 1394

هفته بیست و چهارم...

سلام دختر قشنگم... ثانیه ثانیه که میگذره دلم برات تنگتر میشه و انتظار دیدنت برام جذابتر  لحظه لحظه عمرم رو به شوق دیدن روی ماهت دارم سپری میکنم و لگد زدنات و شیطنت هات شده زیباترین لحظه های زندگیم  از ته دل ارزو میکنم این حس قشنگ نصیب همه بشه.خدایا ممنونتم بخاطر همچین روزگار قشنگیییییییییییییییییییییی دخترم پریروز با بابایی رفتیم ازمایشگاه رازی واسه دادن ازمایش گلوکز.دوازده ساعت ناشتا بودم.و دوبارم ازم خون گرفتن.فردا نتیجه ازمایش اماده میشه.ایشالا همه چی خوبه به امید خدا دیروز هم رفتیم برات سرویس چوب خوشکلللللل سفارش دادیم و اولین خرید سیسمونیت شروع شد .ایشالا دوهفته دیگه میارن تو اتاقت جوجوی من .الهییییییی روزی بشه که ...
6 خرداد 1394

هفته ها با تو میگذرد و اولین لمس حرکتت در هفته ی بیست و دوم

سلام لمس زیبای زندگی... دخترم امروز بیست و سه روز از اردیبهشت گذشت و هفته های بهاری و سرشار از عشق رو باتو سپری میکنم.هفته ی نوزدهم و سونوی انومالی و دیدن دوباره فرشته ی من...هفته ی بیست و بیست و یکم و ناز اومدن واسه مامان و درد کشیدنامو و یه شب تو بیمارستان بستری شدنم و زیبا دیدن این روزا با تمام درداش...و اکنون در هفته ی بیست و دوم و در روزیکه که گذشت حس کردن اولین حرکاتت و حس قشنگ بودنت که حاضر نیستم این حس رو با چیزی عوض کنم زندگی با تو یعنی نفس کشیدن در عالم بهشتی... خدایا من لایق این پاداشت نبودم امااااااااااااااااااااااااااا تو بخشنده تر از آنی که در فهم و ادراکم بگنجی دخترم بزار الان که داری با ضرباتت وجودت رو بهم اثبات...
23 ارديبهشت 1394

هفته شانزدهم و مشخص شدن جنسیتت فرشته ی کوچکم

سلام زندگی من... میخوام یکی از خاطره انگیز ترین روز از دوران تو دل مامان بودن رو برات بگم...بله!!! روزیکه که قرار بود بفهمیم فرشته ی قشنگ زندگی مامان و بابا دخمله یا پسمل اخرین روزای اسفند که رفتم دکتر واسم روز 8 فروردین 94 وقت سونوگرافی و البته غربالگری دوم نوشت امااااا چون تو تعطیلات عید نوروز بود من و بابایی تماااااااااااااااااام سونوگرافیای رشت رو رفتیم تا بلکه جایی پیدا شه که تو اون تاریخ باز باشه و در نهایت راسته که میگن جوینده یابندست  سونوگرافی دکتر طلوع تو اون تاریخ باز بود ولی به دلیل شلوغی بهم 10 فروردین نوبت داد.ده روز از عید نوروز گذشت و همگی از جمله بابابزرگ و مامان بزرگ و دایی و خاله و عمه و...در انتظار اون تاریخ و...
14 ارديبهشت 1394

هفته چهاردهم و اغاز سال 1394

سلام عشقم سیزده هفته از حضور پر از مهرت گذشت و اغاز سال نو همزمان شد با اغاز هفته ی چهارده.امسال عید ما میزبان عمه ارزو و شوهر عمه بودیم.میخواستن از مشهد بیان پیشمون و واسه سال نو سورپرایزشون کنیم و خبر اومدنتو بدیم امسال لحظه سال نو ساعت 2 بامداد شنبه یک فروردین بود و همگی خونه بابابزرگت جمع شدیم.کلی دور هفت سین عکس گرفتیم و حرف و خنده و... دقایقی قبل لحظه سال تحویل خاله سمیرا غیب شد و رفت تو اتاقش و همینکه سال تحویل شد همه در حال تبریک گفتن و ماچ و روبوسی بودیم با یه سینی اومد بیرون و رفت سمت عمه ارزو...تو سینی یه سبزه فینگیلی یه جفت کفشای فینگیلی الستار که ولنتاین برات خریده بود گذاشته بود و داد دست عمه ارزو.عمه تا چند ثانیه هنگ...
6 ارديبهشت 1394

هفته دوازدهم و اولین اهنگ زندگی ...صدای قلب قشنگت

سلام فرشته ی من... میخوام از هفته دوازده حضورت بگم.صبح با بابایی رفتیم سونو گرافی دکتر زهرا مرادی.حدود ساعت 11 صبح نوبتم شد و رفتم داخل.چه خانم دکتر باوقاری بودن.شروع کرد به سونوگرافی...قریون جسم کوچولوت بشم..داشتم از تو مانیتور نگات میکردم که یهو یه صدا شنیدم....قشنگترین اوازی بود که بعمرم شنیده بودم...صدای قلب کوچولوت  وااای خدای من...فقط اون لحظه این دعا رو کردم که خدایااااا این لحظه رو نصیب همه بندگانت کن. خلاصه به خانم دکتر گفتم میشه همسرم بیان داخل.ایشونم به دستیارش گفت که همسرشو صدا کن.همین که بابا اومد از تو مانتیور یهو یکی از دستاتو تکون دادی.انگار میخواستی بهش خوش امد بگی  بابا هم صدای قلبتو شنید و مبهوت نگات می...
6 ارديبهشت 1394