عشق مامان + عشق بابا = ... تو ...

اولین سلام در سال جدید

سلام فرشته ی قشنگ من مامان اومده با کلی مطالب نگفته و خاطزات قشنگ حضورت.الان هفته ی 18 هستم.برمیگردم عقب و همشو برات تعریف میکنم ...
24 فروردين 1394

هفته دهم و اولین کفشت

سلام جوجوی بلای من دیروز شنبه 25 بهمن رفتی تو هفته دهم  دیروز روز ولنتاین هم بود.خاله سمیرات برات اولین کقش رو خرید.یه جفت کتونی الستار.وااااااااااااااااااااااااااااااای قربون پاهات بشم من.کفشات خیلی نازن.دست خاله جونی درد نکنه.دورش یه روبان قرمز پیچیده بود و اورد داد بهم و گفت ولنتاینت مبارک عسل خااااله                                                    ...
26 بهمن 1393

هفته هفتم حضور قشنگت

سلام جوجوی من. میخوام از اولین باری که خواستم برم دکتر که اومدنتو خانم دکتر ببینه بگم  پنج بهمن رفتی تو هفته هفت و با هماهنگی قبلی قرار شد با بابایی اولین دکتر و سونوگرافی رو بریم.منشی برام پرونده بارداری تنظیم کرد  و رفتم داخل.وزن و فشار و تمام ازمایشات قبل بارداریم بررسی شد و پرونده تکمیل شد و خانم دکتر بهم گفت عزیزم تبریک میگم  بعد هم رفتیم سونوگرافی و بعد از ساعتها انتظار اولین و قشنگترین نقطه ی سیاهرنگ زندگی رو بر صفحه کوچولوی سونوگرافی دیدم  یه ساک بارداری با سن 7 هفته و دو روز و... و از اینجا بود که مسیر با هم بودمان حس شد نوبت بعدی سونوگرافی که سونوی nt هست رفت برای دهم اسفند یعنی هفته دوازدهم حضور قشنگ...
24 بهمن 1393

روزیکه خبر آمدنت را دادی...

میخوام برگردم به 24 روز پیش یعنی 18 دی.آره روز تولد مامانت بود.تولد 31 سالگیش.بابایی شیراز بود و منم دلتنگ نبودنش.آخه داره درس میخونه اونجا.صبح روز 18 دی از خواب بیدار شدم.چند روزی بود با خودم کلنجار میرفتم که بی بی چک بزارم تا اینکه صبح روز تولدم تسلیم شدم.و در اوج ناباوری هر دو خطش قرمز شد حس خاصی داشتم .نمیخواستم ب این حسم اعتماد کنم.صبحانه خوردم و تو اوج هوای بارونی شدید راهی ازمایشگاه شدم.عقربه های ساعت ،ساعت 12 ظهر رو نشون میداد.ازمایش رو دادم و قرار شد یک ساعت بعد برم نتیجه رو بگیرم.قلبم تند تند میزد.اومدم تو خیابون و به آسمون بارونی خیره شدم. شروع کردم به راه رفتن.زمان به کندی میگدشت و انگار عقربه ها نمیخواستن حرکت کنن.خلاصه این یه س...
12 بهمن 1393

دلنوشته ای با خالقت

خدایا زبانم قاصر است از گفتن تمام خوبیهایت چون محبت تو بیکران است و زبان شکرگزاری من کوچک.چگونه تو را وصف کنم .منی که گناهانم زیاد است و بخشندگی تو تمام نشدنی... تو خالق تک تک صحنه های زیبای زندگیم بودی و من لیاقت این دریا که نه اقیانوس هم نه کهکشهان هم نه اصلا به یک کلام تا بینهایت لطف و مهربانیت رو نداشتم. تو مرا دختر آفریدی و زندگی من آغاز شد .در تمام فراز و نشیبهای زندگیم لمس زیبایت مرا قوی تر ساخت تا روزیکه عشقی ناب به من هدیه دادی و من همسر شدم.عشقی زیبا که زیباترین هدیه ام بود از جانب تو و من زن نام گرفتم...عشقی که بی حد و حصر بود و تو وصل کننده اش بودی چون اگر تو نبودی تبدیل به ارزویی بیش نمیشد و حسرت روزگاران و منو عشقم. ...
5 بهمن 1393

شروع میکنم به نام تو...

الهی به امید تو شروع میکنم به نام تو که یاد تو ارامش میدهدم و هرچه دارم جز لطف تو نیست    سلام سمانه هستم .متولد هجدهمین روز دی ماه 1362. امسال روز تولدم یکی از خاص ترین سالروز تولدم بود و خواهد بود چون فهمیدم...مادر شدم وارد دنیایی شدم که هیچوقت لمسش نکرده بودم.میخوام اینجا از لحظه لحظه خاطراتم برای کسی بنویسم که هنوز حسش نکردم ولی میدونم که هست و زندگیمون رو سرشار از لحظات شاد و غرق از خنده و رویایی خواهد کرد هدیه ی زیبای خداوند که وجودت ثمره ی یه عشق نابه ... به این دنیا خوش اومدی ...
5 بهمن 1393