عشق مامان + عشق بابا = ... تو ...

هفته شانزدهم و مشخص شدن جنسیتت فرشته ی کوچکم

1394/2/14 19:32
نویسنده : سما
121 بازدید
اشتراک گذاری

سلام زندگی من...

میخوام یکی از خاطره انگیز ترین روز از دوران تو دل مامان بودن رو برات بگم...بله!!! روزیکه که قرار بود بفهمیم فرشته ی قشنگ زندگی مامان و بابا دخمله یا پسملمحبت

اخرین روزای اسفند که رفتم دکتر واسم روز 8 فروردین 94 وقت سونوگرافی و البته غربالگری دوم نوشت امااااا چون تو تعطیلات عید نوروز بود من و بابایی تماااااااااااااااااام سونوگرافیای رشت رو رفتیم تا بلکه جایی پیدا شه که تو اون تاریخ باز باشه و در نهایت راسته که میگن جوینده یابندستچشمک سونوگرافی دکتر طلوع تو اون تاریخ باز بود ولی به دلیل شلوغی بهم 10 فروردین نوبت داد.ده روز از عید نوروز گذشت و همگی از جمله بابابزرگ و مامان بزرگ و دایی و خاله و عمه و...در انتظار اون تاریخ و مشخص شدن جنسیت هدیه قشنگ خدا بودیم.من و بابا دل تو دلمون نبود.همش تو دور همی ها از همه نظرسنجی میکردیم که جوجمون چیه و همگی نظرشون رو پسر بودزبان بلاخره انتظارها بسر رسید و صبح روز دهم منو بابایی و عمه جون راهی سونو گرافی شدیم...

ساعت نه صبح اونجا بودیم و بعد نیم ساعت نوبت من شد.خانم...بفرمایید توبی حوصلهحال عجیبی داشتم...رفتم داخل و خانم دکتر با رویی گشاده ازم خواست تا روی تخت دراز بکشم.جلوم یه مانیتور بود که بازم میتونستم ببینمت.بعد چند ثانیه صدای قلبتو شنیدم.و بااااز هم قشنگترین موسیقی زندگی منمحبت

بعد چند دقیقه خانم دکتر گفت عزیزم میتونی بلند شی .بچتون دختره اما من با تلقین اینکه بچه پسر میشه با چشمایی بهت زدم گفتم ببخشید خانم دکتر چی گفتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟گفت عزیزم بچتون دخترهمحبتمحبت

خداااااای من فرشته من دختر شد من رو به اسمونها برد.همان لحظه همان ثانیه حس کردم چقددددددددددددددددددددددددددر بهت نردیکتر شدم.زبونم بند اومده بود.من وبابا همیشه برامون سلامتیت مهم بود و هست و هیچوقت دختر یا پسر بودن برامون مهم نبود.تو شدی شاهزاده ی قلب من و بابابوسمحبت

با چشمانی پر از برق و شوک اومدم بیرون.بابا و عمه زل زده بودن بهم و تمام صورتشون پر از سوال بود.هی میپرسیدن بگو دیگه.بچه چیه؟؟!!!!!!!!!!!اما من رو اسمونه بودم.پیش تو...طفلکیا هی میگفتن بگو دیگه چی شد.پسره؟؟؟دختره؟؟؟و بلاخره من لب گشودم و گفتم دختره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!محبت

و چه لبخند قشنگی رو لب جفتشون نشست.بابا هم مثل من چشاش برق زد!!!!اومدیم تو خیابون که عمه پرید تو مغازه بغلی که از قضا لباس بچه فروشی بود و برات یه پیرهن خوشکل کادو خرید و تو همون فاصله هم مامان بزرگ زنگ زد و هم دایی سعید که چی شد.

نهار همگی خونه مامان بزرگ بودیم و بابا قبل رفتن خونه بابابزرگ بافتخار مشخص شدن هویتت واست یه پیرهن و پاپوش ست خوشکل خریدمحبت .من هم برای اینکه خاله سمیرا رو سورپرایز کنم از تو تلفن گفته بودم که نی نی پسرهچشمکاخه خاله سمیرا شدیدا عاشق دخملاست.عصر بعد نهار عمه ارزو با اون کادوی قشنگش خاله سمیرا رو سورپرایز کرد.وااای نمیدونی خاله از سر ذوق چه جیغی کشیدخنده و عصر نام قشنگت بدست بابا بزرگ از لای قران در اومد...دایی سعید و زندایی هانیم برات اونروز یه عروسک بع بعی خوشکل و صورتی کادو اوردنمحبت

من و بابایی هم ب افتخار مشخص شدن هویت فرشته ی قشنگمون همه رو شام در پیترا بارسا دعوت کردیم و یه مهمونی خودمونی گرفتیممحبت

سلام و هزاران سلام دختر قشنگمبوس

 

پسندها (3)

نظرات (0)