روزیکه خبر آمدنت را دادی...
میخوام برگردم به 24 روز پیش یعنی 18 دی.آره روز تولد مامانت بود.تولد 31 سالگیش.بابایی شیراز بود و منم دلتنگ نبودنش.آخه داره درس میخونه اونجا.صبح روز 18 دی از خواب بیدار شدم.چند روزی بود با خودم کلنجار میرفتم که بی بی چک بزارم تا اینکه صبح روز تولدم تسلیم شدم.و در اوج ناباوری هر دو خطش قرمز شد
حس خاصی داشتم .نمیخواستم ب این حسم اعتماد کنم.صبحانه خوردم و تو اوج هوای بارونی شدید راهی ازمایشگاه شدم.عقربه های ساعت ،ساعت 12 ظهر رو نشون میداد.ازمایش رو دادم و قرار شد یک ساعت بعد برم نتیجه رو بگیرم.قلبم تند تند میزد.اومدم تو خیابون و به آسمون بارونی خیره شدم. شروع کردم به راه رفتن.زمان به کندی میگدشت و انگار عقربه ها نمیخواستن حرکت کنن.خلاصه این یه ساعت باندازه عمری گذشت و من به آزمایشگاه برگشتم.خانم پشت پیشخوان بهم گفت یکم بشین صدات میکنم.صدای قلبم رو میشنیدم.لحظات اذان ظهر در حال سپری شدن بود که برگه ی ازمایش تو دستم قرار گرفت.بازش کردم...ارههههههه...اما باورم نمیشد.....پرسیدم ببخشید این یعنی چی خانم؟؟!!!! خانمه در جواب گفت:شما باردارید.......خدایا رو ابرا بودم.باورم نمیشد.اصن نفهمیدم چطور از آزمایشگاه اومدم بیرون...صورتم غرق اشک...هیچوقت فک نمیکردم اینقدر منقلب شم...حس عجیبی داشتم...اما تو در روز تولد مادرت ندای امدن دادی و اولین نفر بودی که بهم کادو دادی...این سالروز تولدم تا روزیکه زنده ام خاصترین روز عمرم خواهد بود
فرشته کوچک من خوش امدی...
شب هم بابایی و خاله جون با هماهنگی هم کلی سورپرایزم کردن و با حضور دوستام تو کافی شاپ پاییز یا همون بام رشت برام تولد گرفتن.بابایی از راه دور حواسش به خوشحال کردن من بود.خاله جونی هم سنگ تموم گذاشت.شام هم همگی رفتیم پیتزا شاین.شب قشنگی بود.همه زیبایی توش جمع شده بود.شب میلاد پیامبر و ندای اومدن یه فرشته اسمونی و تولد من و سورپرایز بابایی و خاله.من لایق اینهمه شادی تو یه روز نبودم خدایا.ممنونتم

روزیکه خبر آمدنت را دادی... 

