روزیکه خبر آمدنت را دادی...
میخوام برگردم به 24 روز پیش یعنی 18 دی.آره روز تولد مامانت بود.تولد 31 سالگیش.بابایی شیراز بود و منم دلتنگ نبودنش.آخه داره درس میخونه اونجا.صبح روز 18 دی از خواب بیدار شدم.چند روزی بود با خودم کلنجار میرفتم که بی بی چک بزارم تا اینکه صبح روز تولدم تسلیم شدم.و در اوج ناباوری هر دو خطش قرمز شد حس خاصی داشتم .نمیخواستم ب این حسم اعتماد کنم.صبحانه خوردم و تو اوج هوای بارونی شدید راهی ازمایشگاه شدم.عقربه های ساعت ،ساعت 12 ظهر رو نشون میداد.ازمایش رو دادم و قرار شد یک ساعت بعد برم نتیجه رو بگیرم.قلبم تند تند میزد.اومدم تو خیابون و به آسمون بارونی خیره شدم. شروع کردم به راه رفتن.زمان به کندی میگدشت و انگار عقربه ها نمیخواستن حرکت کنن.خلاصه این یه س...
نویسنده :
سما
13:45

